اعتماد

اعتماد
یک دفتر بزرگ خریده بود و عکسهای هنرمندان محبوبش را از مجلات بریده و در آن چسبانده بود. شده بود مثل یک آلبوم عکس. عاشق این آلبوم بود و هر روز با وسواس خاصی آن را ورق می زد و با لذت عکس ها را تماشا می کرد.
خانواده او زمان مهاجرت، به دلایلی مجبور شدند اسباب و اثاثیه خود را در خانه یکی از فامیل ها به امانت بگذارند. وقتی خانه شان آماده شد، رفتند وسایل شان را ببرند. فوری رفت سر جعبه ای که آلبوم را در آن گذاشته بود. آلبوم نبود. چند بار وسایل را زیر و رو کرد ولی باز پیدا نشد. از بچه های صاحبخانه سراغ آلبوم را گرفت. متوجه شد بچه ها از جواب طفره می روند و من و من می کنند.
بعد از چند ساعت در یک جعبه دیگر پیدایش کرد، آلبوم را باز کرد، باورش نمی شد، اکثر صفحات خالی بود و فقط جاهای چسب مایع که خشک و زرد شده بود دیده می شد. خیلی ناراحت شد. چقدر برای
تک تک عکس ها زحمت کشیده بود، از یکی از دخترها پرسید:
– چرا این آلبوم به این روز افتاده؟ پس عکساش کو؟
دختر گفت:
– چسباش فاسد شده بود، عکسها هم کنده شده بود. ما هم ریختیم دور.
در معصومیت کودکانه خود، باور کرد اما کمی هم شک کرده بود. ولی بعد از آن …

اعتماد

شما احتمالا این مطالب را نیز دوست دارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *